تبليغاتX
معجون
اسمش روشه. معجون یا ملغمه ای از چیزایی که احساس می کنم انقدر ارزش اینو داره که وقتتونو بگیرم
اینجا صندلی هایی رو که یه عمر مرذمای مختلف پشتش میشینن و درس میخونن و نمی خونن رو انبار می کنن. تک تکشون پر از خاطرن. پر از حرفای نگفته.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:30  توسط حمید  | 
چقدر تو دانشگاه سوژه برای عکس گرفتن هست.

این درخت انجیر رو ببینید:

درخت انجیر

به دلم صابون زدم که وقتی رسید برم انجیراشو بخورم. تازه کلی درخت توت و شاه توتم داریم که تازه الان یادم افتاده باید یه سری بهشون بزنم:) عکساشو براتون دفعه بعد میزنم.
دانشگاه داره به خودکفایی میوه میرسه:)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:16  توسط حمید  | 

امروز رفته بودم پارک ملت. تحتِ تاثیر دیدن درخت‌ها و شمشاد‌های سلمونی شده‌ی پارک ملت، منم تصمیم گرفتم سبزمون رو سلمونی کنم:)

 

 

سبزه

پ.ن: شرمنده که این تصویر نابهنجار رو دارین تماشا می کنید. تازه کارم. ایشالا سال بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:15  توسط حمید  | 

چه قدر بده که آدم وقتی که از چیزی اعتراض داره، همونجا نگه و تو خودش بریزه. اونوقته که یکدفعه این اعتراض‌ها از یه جای دیگه میزنه بیرون. یعنی ممکنه سر یکی خالیشون کنی که هیچ ربطی به ماجرا نداره.

احساس کردم من سر جشن ورودی‌ها، هر چی اعتراض به بچه‌های فوق‌برنامه داشتم رو یک جا خالی کردم و تو این بین خیلی‌ها از دستم شاکی شدند و حقم داشتن. واقعا دیگه یاد گرفتم که هر وقت اعتراضی دارم خیلی صریح و بدون هیچ محافظه کاری اعتراضم رو بیان کنم. به شما هم همین توصیه رو می‌کنم.

تجربه من اینه که وقتی آدم اعتراضشو بیان می‌کنه نه‌تنها صمیمیت بین آدم‌ها کمتر نمیشه بلکه باعث میشه که آدم‌ها از هم کینه به دل نگیرن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 6:15  توسط حمید  | 

 

این دهان بستی دهانی باز شد                        تا خورنده لقمه‌های راز شد

چند خوردی چرب و شیرین از طعام                    اندکی را امتحان کن در صیام

گر تو این انبان ز نان خالی کنی                         پر ز گهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن                        بعد از آنش با ملک انباز کن

 

می‌خوام تو آغاز ماه رمضون چند تا دعا کنم، شما هم آمین بگین

خدایا اون یکی دهان ما رو باز کن، خدایا لقمه‌های رازتو از ما دریغ نکن، خدایا اینطور نباشه که تو این ماه رمضونی فقط انبانامون از نان خالی باشه، خدایا ما رو از شیر شیطان بگیر، خدایا یه کاری بکن که با

مَلک انباز بشیم. آمین

 

 

پا نوشت: ترتیب شعرای بالا کاملا دلخواه خودم بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:16  توسط حمید  | 

نمی‌دونم چرا هر وقت به آیندم فکر می‌کنم و برای آیندم برنامه‌ریزی می‌کنم یهو یه اتفاقی می‌افته که همچیو تغییر میده. مثلا همین سال پیش بود که تصمیم گرفته بودم که جدی فیزیک بخونم و به بقیه چیزا کمتر بپردازم، ولی یهو زدو با فلسفه علم آشنا شدم. یه جورایی کلی نظرم به فیزیک عوض شد. اولش که فیزیک میای، فکر می‌کنی که فیزیک بنیادی‌ترین علمه و به همه سوالات جواب می‌ده. ولی وقتی که استادا سر کلاس شروع کردن به تقریب زدن و پیش‌فرض‌های ساده کننده، این فکر تو من ایجاد شد که نه مثل اینکه فیزیکدونا خیلی دوست دارن زیرابی برن (البته حقم دارن، کارشون همینه).

خلاصه بگذریم گذشتو تابستون امسال شد. همش با خودم فکر کردم که خوب امسال هم فیزیکو خوب می‌خونم و هم در کنارش فلسفه علمو می‌خونم، تا اینکه یه بار داشتم با یکی از بچه‌ها راجع به مسایل آموزشی و پژوهشی و خیلی چیزای دیگه صحبت می‌کردم ، که این فکر تو ذهنم پر رنگ شد که تا وقتی که یک سیستم خوب آموزشی و پژوهشی نداشته باشیم، انرژی همه حرز می‌ره. گفتم چه قدر خوبه یه عده‌ای بیانو یک نظام خوب رو ایجاد کنند و بقیه از اون استفاده کنن. خوب یه جورایی نسبت به این قضیه احساس مسئولیت می کنم. پیش خوم میگم خوب بجای اینکه بشینی همش فیزیک بخونی برو یکم کار اجرایی هم یاد بگیر، سرو کله زدن با استادا و بچه ها رو تجربه کن تا بعدا بتونی ازش استفاده کنی. این شد که به ذهنم زده کار اجرایی بیشتری بکنم و با بچه ها و استادا سر و کله بیشتری بزنم. البته آدم اگه همش کار اجرایی بکنه احساس بدی بهش دست می‌ده، احساس در جا زدن. به این نتیجه رسیدم که به خاطر خود کار اجرایی هم که شده به فکر پیشرفت خودمم باشم

خیلی سخته. باید مثل یه جنگجو بجنگی.

یه اتفاق بزرگ دیگه هم این تابستون افتاده که ذهنمو خیلی در گیر کرده که نمی‌خوام بگم.

کلا احساس می‌کنم دارم به یه دنیا دیگه وارد می‌شم، به دنبای آدم بزرگا! هر چند که هیج وقت نمی‌خوام "آدم بزرگ" باشم.

برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:25  توسط حمید  | 

؟Can You Read This Text
* * *
Fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too.
Cna yuo raed tihs? Olny 55 plepoe can.
i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg.
The
phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at
Cmabrigde
Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are,
the
olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit
pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a
pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by
istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot
slpeling was ipmorantt!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط حمید  | 

سلام بچه‌ها

چند وقتیه که حالو حوصله نوشتن ندارم. نمی دونم شاید به خاطر کمال طلبیم باشه. اغلب بچه‌ها که بلاگ می‌نویسن خیلی از پُستاشون راجع به خودشونه، ولی من وقتی داشتم به پست‌های قبلیم نگاه می‌کردم دیدم تقریبا هیچ کدوم از پُستام راجع به خودم و کارام و مشکلاتم نیست. فکر کنم یکی از دلایل خستگیم از بلاگ نوشتن همین باشه. به هر حال می‌خوام تا وقتی که حس و حال نوشتنم بر گرده براتون از این به بعد شعر بزارم. اینم اولیش:

 

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                               با کریمان کارها دشوار نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:56  توسط حمید  | 

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد                                مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

 

به نظر من این شعر حداقل به صورت ظاهری 2 تا معنی داره:

1-      فرض کنید داریم روی لوح بصر کلمه خال رو می‌نویسیم و نمی‌تونیم تک نقطه کلمه خال رو بنویسیم. حافظ تو این جا پیشنهاد می‌کنه که برای این کار از مردمک دیدمون که شبیه نقطه است استفاده کنیم.

2-      یه معنای دیگه اینه که نقطه خال رو اضافه تشبیهی بگیریم، یعنی اینکه بگیم خال تو که مانند نقطه‌ایست برای اینکه بتونه روی چشم ما که مثل لوحی می‌مونه بشینه، به صورت مردمک چشم ما درومده.

 

خوشحال می‌شم معنا ها یه دیگه‌ای که به ذهنتون رسیده رو بدونم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:12  توسط حمید  | 

وقتی که بچه بودیم بهمون می‌گفتن بریم آمادگی تا برای دبستان آماده بشیم. وقتی اومدیم دبستان و دبستانو تمووم کردیم بهمون گفتن بریم راهنمایی تا به سمت دبیرستان راهنمایی بشیم. وقتی اومدیم دبیرستان گفتن از الان به بعد باید خوب درس بخونید تا کنکور قبول شین و برین دانشگاه. وقتی اومدیم دانشگاه بهمون گفتن درس بخونین و یه چیزی یاد بگیرین که برین سر کار. وقتی هم بریم سر کار بهمون می‌گن خوب کار کنیم که اعتبارتون بره بالا حالا به زبون دانشگاهی مثلا اگه استادیارین بشین دانشیار(یعنی کسی که به دانش کمک می کنه!) اگر هم که دانشیارین بشین استاد ، حالا گیریم که استاد هم شدم(حالا خوبه اگه همونم بشیم:) پس من چی میشم!!!!!!!!!!!!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:38  توسط حمید  | 

آدم می‌تونه خیلی موفق باشه و در اوج آسمان‌ها قدم بگذارد ولی غافل از این که بر روی آسمان‌های حقارت راه می‌رود.

بخشی از آدم‌هایی که حس حقارت دارن، می‌خوان با موفقیت‌ها و دست‌یابیهاشون به انواع و اقسامِ چیزهای مختلف، حس حقارتشون مخفی کنند. اگه موفقیتاشون تکرار بشه اوضاع خیلی بیریخت‌تر میشه، چون دیگران هم مدام تاییدش می‌کنند و کلی به به و چه چه می‌کنند. می‌دونید به این چی میگن؟ بهش میگن جهل مرکب، یعنی همون کس که نداند و نداند که نداند، خدا بهشون شانس بده که تا آخر عمر در جهل مرکب بمونن چون کافی فقط در یک برهه زندگیشون موفقیتاشون تکرار نشه اونوقته که حس حقارتشون سر از زیر این همه موفقیت بیرون میاره.

 

آقا جون ما هَمَمُون اگه هیچ چیز هم نداشته باشیم ارزشمندیم

این ماییم که به کارامون ارزش می‌دیم نه کارامون به ما

 

خیلی وقت بود تو گلوم گیر کرده بود، مخصوصا این آخریش.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:10  توسط حمید  | 

امروز می‌خوام یه غزل قشنگ از حافظ رو براتون بزارم. اگه حوصله ندارین که همشو بخونید، لا‌اقل اون بیت هایی رو که برجسته کردمو بخونید

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند                          من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                                عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست                           ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا                       ما همه بنده و این قوم خداوندانند

آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند                          مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

وصل خورشید به شب پره اعما نرسد                        که در آن آینه صاحبنظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ                       عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار                              ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد                             عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد                       دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان                   بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

چه قدر خوبه که آدم خودش باشه و" خرقه‌ای از کسی نستاند" و اون چیزی رو  که" می‌نماید" همان چیزی باشه که هستش.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:13  توسط حمید  | 

چرا همش می‌خوایم با مشکلات بجنگیم، خیلی وقتا اگه باهاشون کنار بیایم و اونارو به عنوان بخشی از زندگیمون قبول کنیم، زندگی شیرین تر از موقعی میشه که اونا نبودن.

مثلا یکی از مشکلاتِ طراحیِ رویِ جلدِ سی دی، همین سوراخیه که وسط سی دیه. ولی یه سری آدم پیدا شدن که با این سوراخ کنار اومدن و اونو به عنوان بخشی از طراحیشون قبول کردن.

 

 

CD cover

cd cover2

من وقتی این طراحی‌ها رو دیدم خیلی لذت بردم حتی بیشتر از موقعی که سوراخی وسط سی دی نباشه.

 شما چه طور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:16  توسط حمید  | 
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند, تنها آنان که با خود چتری می آورند, به کار خود(ویراستار(خودم):خدا) ایمان دارند.(آنتوان چخوف)


دیدید آدم بعضی موقع ها به کسایی که مریضن میگه:«ما که کاری از دستمون بر نمی آد, فقط می تونیم دعا کنیم ». یه جورایی به نظر من این جمله این معنی رو داره که لابد اگه دکتر بودیم و می تونستیم برای طرف نسخه بنویسیم کلی کار می تونستیم بکنیم(که خیلی موثر تر از دعا می تونست باشه!).

به نظر شما ما چرا چترامون بر نمی داریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:46  توسط حمید  | 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري. بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا، فکر، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.  

                                                                                                       دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:19  توسط حمید  |