تبليغاتX
معجون
اسمش روشه. معجون یا ملغمه ای از چیزایی که احساس می کنم انقدر ارزش اینو داره که وقتتونو بگیرم

آورده اند که .........

در روزگاري که مردم بسي از فساد و ناداني درباريان به تنگ آمده بودند، شيخي از کوچه اي تنگ و تاريک مي‌گذشت که به ناگه صداي ناله هاي بلندي را شنيد .  صدا بسيار نابهنجار و از چادري سياه به گوش مي‌رسيد. شيخ با تعجب وارد چادر شد . چادر بسيار تاريک بود. در چادر مشتي رند را ديد که عريان شده بودند و بر سر و سينه مي زدند . وقت بسيار خوش آمد. شيخ با خود گفت اين رندان کيستند که اينگونه در عظمت پروردگار ذوب گشته اند.  

شيخ که گمان کرد آنان در راه معشوق اين چنين از خود بي خود گشته‌اند، جامه را بدريد ، نعره اي بزد و از حال برفت .

 مدتي بعد که بهوش آمد به خيال آنکه چهره‌ي آن فنا شد گان در راه خدا را مي نگرد عده اي  قحطي زده را ديد که  درحال بلعيدن  طعام بودند . گويا سالها بود که خداوند متعال رزق را بر آنان تنگ کرده  و  روزگار  جفا‌پيشه لقمه اي را در سفره ي آنان ننهاده بود .  

شيخ حيران از آنکه کجايند آن رنداني که خود را آنگونه از خود بي خود گشته بودند.

به تگ بيرون آمد تا ردي از آنان بيابد که عده اي دنيا پرست را ديد که در حال خوشگذراني با دختران نااهل بودند .

شيخ پريشان و آشفته حال تمام شهر را به دنبال آن شيفتگان گشت اما اثري نبود که نبود .

 

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر                کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما                       گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

پ.ن: این متن رو داداشم نوشته!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:6  توسط حمید  | 

سلام دوستان

این نامه ای که ضمیمه متن هست رو حتما بخونید. یکی از دوستان 84‌ایم (ع.س.) این نامه رو در نقد اوضاع آموزشی دانشکده نوشته. انصافا حرف دله تک‌تک مونه. به امید روزی که بتونیم با کمک هم یک جو خوب آموزشی رو علاوه بر جو پژوهشی، در دانشکدمون حاکم کنیم.

 

نامه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:44  توسط حمید  | 

امروز یه مرده, مادرش رو آورده بود که ببره مسجد. مسجد محله ما نبش میدونه. مادره به پلیسه داش  التماس می‌کرد که:«مادرجون، ثواب داره. می‌خوام برم مسجد. بزار پسرم اینجا ماشینشو پارک کنه. دعات می‌کنم. اجرت با امام حسین»

یعنی پاگذاشتن روی قوانین و حقوق دیگران به اسم دین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:56  توسط حمید  | 
چند وقت بود که می خواستم بدونم که این خط BRT که می گن یعنی چی. تا اینکه بلاخره فهمیدم یعنی:

Bus Rapid Transit یا به عبارت دیگه عبور اتوبوس تند.

اینم یه ایستگاه BRT در یکی از ممالکه خارجیه:

ایسنگاه عات

راستی ما چرا نمی تونیم تو زبون فارسی به راحتی مخفف بسازیم. در حالیکه انگلیسی ها به خوبی این کارو می کنن. مثلا چه ایرادی داره که ما بجای BRT بگیم عات(عبور اتوبوس تند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:20  توسط حمید  | 

چرا ما تو دانشکدمون جشن فارغ‌التحصیلی نداریم؟

 خیلی از دانشکده‌های دیگه همه ساله مراسم با شکوهی می‌گیرن و پایان دوره 4 ساله کارشناسیشون رو جشن می‌گیرن. اخیرا هم جشن فارغ‌التحصیلی دانش‌آموختگان دانشکده م.شیمی و نفت با حضور وزیر نفت برگزار شد.

 جشن فارغ‌التحصیلی مکان خوبی برای یاداوری خاطرات شیرینیه که 4 سال در کنار دوستامون گذرونیم و در عین حال می‌تونه نقطه عطفی برای آینده دانش‌آموختگان باشه. من هم پیشنهاد می‌کنم که شورای صنفی (مانند دانشکده‌های دیگر) مسئولیت این مراسم رو بر عهده بگیره و امیدوارم ما امسال شاهد مراسم گرم و با‌شکوه فارغ‌التحصیلی در دانشکده باشیم.

منتظر نظرات و پیشنهاداتتون در مورد جشن فارغ‌التحصیلی هستم.

 

پ.ن. این چند روز هم که تعطیلیم من بیکار شدم و هی چرت‌وپرت می‌نویسم.:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:17  توسط حمید  | 

تویه سایت تابناک نوشته بود:

«روزانه نزديك به چهل ميليارد تومان هزينه جاري دولت در تهران است که بخش عمده آن، حقوق و دستمزد کارکنان است ».

حالا اگه هزینه حمل‌ونقل و بنزین و مصارف برق و آب و گاز و تلفن ادارات دولتی رو کنار این عدد بگذاریم فکر کنم به عدد سرسام‌آورتری برسیم. تویه کتاب جامعه‌شناسی خودمانی نوشته بود  که متوسط کار تو ادارات دولتی 50 دقیقه است و تویه اون کتاب پیشنهاد کرده بود که کارمندا همه‌ی  5×50  دقیقه‌ای رو که تو هفته می‌خوان کار کنن,  تو یه روز انجام بدن و خیال همه رو راحت کنن.

با این وصف فکر کنم که تعطیلی 3 روزه دولت نه تنها به ضرر دولته بلکه به نفع دولت تموم بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:45  توسط حمید  | 
امروز انتخابات شوراي صنفي تموم شد. راي ها هم شمرده شد. منم کانديد بودم ولي به دلتون صابون نزنيد راي نياوردم. تو اين انتخابات دو تا ائتلاف شرکت کرده‌ بودن، ائتلاف اعتدال(ائتلاف ما) و ائتلاف آفتاب. همه آفتابي‌ها به جز يک نفر راي آوردن. از 160 نفر شرکت کننده، 40 نفرشون قلفتی به ائتلاف آفتاب رای داده بودن. تازه مي فهمم که چه جوري احمدي‌نژاد رييس‌جمهور شده. ما که نفهميديم که راي آوردن تو يه انتخابات تابع چه پارامترهايه اگه شما فهمیدین به ما هم بگین. بايد يه کميته ويژه تشکيل بديم و علل شکستمونو تو انتخابات بررسي کنيم. القصه اينکه: ما زنده به آنيم که آرام نگيريم موجيم که آسودگي ما عدم ماست علي يارتون
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 20:49  توسط حمید  | 

امروز یه پسره 17-18 ساله  اومد و خیلی محترمانه یه قرآن جیبی بهم داد و گفت صلوات بفرست. اولش فکر کردم که صلواتی، بعد از چند لحظه گفت هر چقدر که دوست داری بده، تو این بین هم هی دایم دعای خیر می‌کرد که ایشالا خوش‌بخت شی و ....

اومدم پسش بدم گفتش که قرآن رو که پس نمیدن. منم موندم که چی بگم. به هر حال من هم به سماجت تمام پسش دادم. مگه پس می‌گرفت، پدرم درومد. اصلا حاضر نبودم که کتابی که برای هدایت آدما فرستاده شده، وسیله کسب‌و‌کار بشه. اونم کسی که هنوز 17-18 سالشه و می‌تونه کار کنه.

حالا این مثال دمِ دستیشه. هر روز به بهانه‌های خیلی پیچیده‌تری بعضی‌ها از اعتقادات مردم برای سود خودشون استفاده می‌کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:5  توسط حمید  | 

از بچگی یکی از زجرآورترین کارها برام تو صف نون وایستادن بود. جدای از صبر کردن تا رسیدن نوبت و بعضا تموم شدن نون و ضد حال خوردن، جنگ و دعواهایی که مردم می‌کردن اعصابمو  خورد می‌کرد. یادمه دعوا سر اینا بود: آقا من قبلا جا گرفته بودم، چرا به صف یه دونه‌ایها بیشتر میدین، نوبت منه و ....

خیلی وقته که دیگه نمیرم تو صف نون وایستم. امروز که داشتم از جلو صف نونوایی رد میشدم یه پیرمرده دور گرفته بود و داشت به زمین و زمون فحش میداد. گویا ایشون نون سنگک ساده می‌خواستن ولی نونوا بیشتر نون سنگک خاش‌خاشی می‌پخته. پیرمرده داشت می‌گفت که اینا که خاش‌خاش نیست، فضله موشه و شما می‌خواین مردم رو سر کیسه کنین. بعد مثل معمول ربطش داد به حکومت و بد و بیراه به مسولین.

قضیه از 2 حال خارج نیست، یا واقعا جایی برای شکایت و انتقاد مردم وجود نداره و اونا مجبور میشن که انتقاداتشون رو تو جاهایی مثل صف نونوایی و تاکسی و اتوبوس مطرح کنن، به عبارت دیگه مردم خودشون رو تو این جور جاها تخلیه روانی می‌کنن، یا اینکه اصلا مردم ایران آنارشیست‌اند و از این هرج‌ومرج خوششون میاد، و از اینکه مثل بچه آدم مقررات رو رعایت کنن، ناراضیند.

من کلا با حالت دوم موافق ترم. کلا مردم ایران دوست دارن زندگی‌شون هیجان داشته باشه. دوست ندارن که بدون هیچ دردسری نون بخرن و کارشون راه بیافته. خوششون میاد که هی به هم‌دیگه گیر بدن. از این که تویه صف به صورت قانونی وایستادن تا نوبتشون بشه حرص می‌خورن و مدام می‌خوان به پروپاچه هم بپیچن.

واقعا میشه از این وضعیت صف نون تو کشور ما (که به نظر من سنبل رعایت نکردن قانونه) صدها تز دکتری جامعه شناسی دربیاد.

صف بانک‌ها هم همین جوریه. اونجا هم خیلی درگیری پیش میاد. از وقتی که به صدقه سر این بانک پارسیان صف ها رو شماره‌ایش کردن، وضعیت خیلی بهتر شده. به نظر من ما هیچ راهی نداریم جز این که با درمانِ رفتاری، این بیماری آنارشی کشورمون رو برطرف کنیم. یعنی با کمک فناوری های جدید یه کاری بکنیم که مردم نتونن از دست قانون فرار کنن مثل این بانک‌های شماره‌ای. کلا من این اعتقاد رو دارم که فناوری های ارتباطی جدید می تونن بیماری‌های جامعه مارو تا حدودی بر طرف کنن مثلا sms  تا حدی می‌تونه فرهنگ شفاهی مارو به فرهنگ کتبی تبدیل کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:54  توسط حمید  | 

دوشنبه شب که داشتم از دانشگاه بر‌مي‌گشتم تو راه دکتر معصومی همدانی رو ديدم که کلاسشون تموم شده بود و مثل هميشه پيپشون دستشون بود و داشتن مي‌رفت خونشون. من با فاصله 10 15 متري داشتم پشت دکتر راه مي رفتم که ديدم دکتر رفت تو صف دراز همون اتوبوسي که منم سوار اون مي‌شدم.

من سال پيش با استاد درس تاريخ علم داشتم، جدا درس شگفت انگيزي بود اونم با استادي شگفت انگيز. جزء تنها کلاسایی بود تو دانشگاه که من ازش خیلی استفاده کردم و کلی چیز یاد گرفتم. خلاصه منم رفتم تو صفو با دکتر سلام عليک کردم و آشنايي دادم که باهاتون درس داشتم( چقدر خوبه که اين جور مواقع آدم بره جلو و آشنايي بده، هم به نفع خود آدمه هم اينکه خود استاد هم خوشحال ميشه). تو راه بهشون گفتم من اصلا روحيه تخصص ندارم و دوست دارم که تموم رشته ها رو مزه مزه کنم، اونم يه جواب عالي بهم داد، گفت که اين ايراد سيستم آموزشي که بچه ها رو وقتي که تو مدرسن کلي چيز چرت و پرت بهشون باد مي دن و وقتشونو ميگيره، از اتحادها و تجزيه کردنو حل معادلات مثلثاتي خفن گرفته تا فرمول هاي تجزيه و ترکيب شيمي و حفظ کردن شکل ترکيبات آلي که اصلا هم لزومي نداره به صورت عمومي تدريس بشه و هر وقت آدم لازم داشته باشه ميره ياد ميگيره (تو وبلاگ هموردا خوندم که اين آقاي جوزف تيلور نسبيت عام بلد نبوده و براي اينکه تحقيقاتشو انجام بده رفته و نسبيت عام رو ياد گرفته). با درس دادن اين موضوعات ديگه وقتي نميشه که به ساير جنبه هاي زندگي بچه ها رسيدگي بشه اونوقته که تازه ميان دانشگاه يادشون ميوفته که آره مثل اينکه موسيقي هم تو دنيا وجود داشته مثل اينکه يه سري آدم هم تو دنيا پيدا شدن که شعر گفتنو فلسفه ورزيدن. اونوقته که اين عقده چندين ساله سر باز ميکنه و آدم خيلي دوست داره که از اين شاخه به اون شاخه بپره. خلاصه خيلي گفت‌گو مفيدي بود.

اتوبوس خيلي شلوغ بود و من و استاد هم واستاده بوديم. تازه اون ايستگاهي هم که استاد مي‌خواست پياده بشه اتوبوس واينستاد و استاد مجبور شد که بگه:"آقا ايستگاه نگه دار"

بعد از اينکه استاد پياده شد داشتم پيش خودم فکر مي‌کردم که چرا يکي که واقعا باسواده و يکي از نخبگان کشور محسوب ميشه بايد سطح رفاهش تو جامعه اينجوري باشه. شايد به خاطر اينکه من هميشه يه پيش فرض غلط دارم که دانايي و باسواد بودن مساوي پول‌دار شدنه. شايد بعضي وقتها هم اين رابطه دقيقا برعکس بشه يعني بعضي وقت ها براي دانا شدن بايد از سطح رفاهي خوب صرف نظر کردن.

البته اينم موطمئنم که استاد اگه در  يکي از اين ممالک خارجي اقامت کنن ، سطح رفاهي عالي ميتونن داشته باشن. من واقعا به وجود همچين آدمايي تو کشورم افتخار ميکنم. اين آهنگ محمد نوری الان خيلي مناسب حال منه:

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:56  توسط حمید  | 

مطلبی را که در زیر می‌خوانید، نوشته خانم سارا محمدی در روزنامه همشری مورخه مرداد 85 (تاریخ دقیقترش رو نتونستم گیر بیارم) است. مطلبی انتقادی که با زبانِ زیبایِ طنزِ خود، به آفات تکنولوژی و مدرنیته در جامعه ما پرداخته است.

 

شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح به جاي غذا‌دادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت مي‌زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته‌است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت مي‌كند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز‌علي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:26  توسط حمید  | 

نمی‌دونم فیلم مهمان مامان داریوش مهرجویی رو دیدین یا نه ولی اگه دیدین حتما بنده رو تصدیق می‌فرمایید که چقدر ما ایرانی‌ها ظاهر سازیم.

آخه چی می‌شد اگه 2 تا تخم‌مرغ می‌ذاشتن و دور هم با مهموناشون می‌خوردن، به خدا این جوری صفا و صمیمیتش بهتر بود، هم مهمونا معذب نبودن هم صاحب خونه.

در پاسخ دوستان عزیز در مورد مهمان نوازی ما ایرانی‌ها باید ذکر کنم که آدم باید اول خودشو نوازش بده بعد مهمانو (حسین آقا حتما تایید می‌فرمایند). اگه قبل از اینکه اول خودمونو نوازش بدیم، مهمانو نوازش بدیم، نتیجه‌اش همین می‌شه که داریوش مهرجویی عزیز در فیلمش نشون داده. حالا نمی‌گم که سکته می‌کنیم ولی حداقل خودمونو که می‌خوریم، یا به عبارت دیگه مصداق این جمله می‌شویم:

خسر الدنیا و الاخره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:56  توسط حمید  | 

یکی دیگه از خصوصیات بد ما ایرانی‌ها (خودمونیم، این ما ایرانی‌ها هم خیلی کلیشه‌ای شده‌ها:) اینه که به شدت ظاهر‌سازیم یا به قول خودمون به شدت مهمان‌نواز و آبرو‌داریم;) شاهد امر هم همین اطاق پذیراییه که بهترین جای خونه رو اشغال کرده (مثلا خونه ما که 120 متره، 25 مترش اتاق پذیراییه) و در ضمن بهترین و گرون‌ترین وسایلمونو توش می‌ذاریم، بعدشم که مهمون میره درشو قفل می‌کنیم که یه وقت خدایی نکرده نکنه که از بیش از 20 درصد فضای خونمون استفاده بکنیم.

حالا شما هر چی که می‌خواین اسمشو بذارین ولی من اسمشو می‌‌ذارم ظاهر سازی!

چند تا نکته:

-          تو پست بعد می‌گم که این ظاهر سازی به اینجا ها ختم نمی شه و چه بلایی سر کشورمون آورده.

-          البته ظاهر سازی همون پنهان کاری یا حقیقت گریزیه، که تو پست قبل بهش اشاره کردم یا به طور دقیق‌تر حقیقت گریزی ریشه ظاهر سازیه.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط حمید  | 

ما ایرانی‌ها علاقه وافری به پنهان کاری داریم. خیلی دوست داریم که با فانتزی‌های ذهنمون زندگی کنیم و به تبع اون دوست نداریم که ببینیم دور و برمون چی می‌گذره. خیلی از ما ها هنوز فکر می‌کنیم که کشور ما تو دنیا تکه، و همه میدونن که ما چه کشور با تمدن و فرهیخته‌ای هستیم، یکی از اون آدما خود من بودم ولی وقتی که از یه بابایی (بعضیاتون میشناسیدش) که الان انگلیس زندگی میکنه، شنیدم که مردم انگلیس همون قدر از ایران شناخت دارند که ما از بورکینافاسو، خواسته یا نا‌خواسته این حسو کنار گذاشتم.

یکی از مشکلات تاریخی ما اینه که هیچوقت آمار درست و حسابی از هیچی نداشتیم، من فکر نمی کنم این به خاطر این باشه که ما علم آمار و بلد نیستیم  یا مثلا نمی دونیم چه جوری جامعه آماری بگیریم، بلکه خیلی بخاطر اینه که ما اصلا دوست نداریم که ببینیم که دور و اطرافمون چی میگذره. بعضی وقت ها هم که یه آمار دست‌و‌پا شکسته می‌گیریم محالِ که اعلام کنیم(مثل آمار اعتیاد، طلاق، خودکشی) بعد می‌آیم هزار تا بهونه تراشی می‌کنیم که به مصلحت نظام نیست و چه و چه، بابا چه آشی چه کشکی، ما نظاممون کجا بوده که مصلحت داشته باشه!

 

آینه گر نقش تو بنمود راست                خود شکن آیینه شکستن خطاست

 

 (این سری خیلی سیاسی شد، نمی‌خواستم اینجوری بشه ولی بعضی وقتا یه حرفایی تو گلو آدم گیر می کنه که می خواد اونارو فریاد بزنه)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:17  توسط حمید  | 

ایرانی ها در طول تاریخ نشون دادن که دوست ندارن از تجربیات دیگران و در مقیاس بزرگتر، تاریخ

 استفاده کنند و دوست دارند همه چی رو خودشون تجربه کنند و به‌دست بیارند. برای همین هم هست که وقتی یه دولتی می‌آد سرِ کار تجربیات دولت گذشته رو می‌ریزه دور (البته باید متذکر بشم که این اتفاق فقط مربوط به دولت برادر احمدی‌نژاد نمی‌باشد) یا اینکه یک مجلس یا ارگانی که می‌آد رو کار کلی از وقتشو صرف تصویب آیین‌نامه و تشکیل کمیته و تعیین شرح وظایف می‌کنه.

من واقعا این صفت ماجراجویانمونو تحسین می‌کنم و این حس کنجکاوی خودمونو ستایش می‌کنم، ولی یادمون باشه با این خصوصیت همیشه در جا میزنیم. و این راهی که در پیش گرفتیم به ترکستان میانجامد.

تاریخ پیش از خویش را باری نمی‌خوانند

 

منتظر خوصوصیت بعدی خودمون باشیمJ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:14  توسط حمید  | 

از امروز می‌خوام یه کتابی رو شروع کنم به خوندن به اسمِ جامعه‌شناسی خودمانی، نوشته حسن نراقی. این آقای حسن نراقی اومده خصوصیات تاریخی بد ما ایرانی‌ها رو لیست کرده، همراه با آوردن شواهد تاریخی.

من هم می خوام هر روز یکی از خصوصیات بد خودمونو که تو این کتاب ذکر کرده بنویسم. خودم هم می‌خوام نسبت به این نوشته‌ها موضع فعال داشته باشم و نظرات خودم رو هم لا‌بلاش بیارم.

این کار در درجه اول برای خودم خوبه، چون باعث می‌شه رو چیزی که می‌خونم بیشتر فکر کنم. در درجه دوم هم می‌تونیم با کمک هم مطالب این کتابو نقد کنیم و به خصوصیات بد خودمون پی ببریم (باشد که رستگار شویم;)  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:25  توسط حمید  | 
تازگی ها هر چی برنامه زنده تلوزیونی می بینم، همه یکی یدونه از این لپ تاپ ها گرفتند و گذاشتند گوشه میز‌. خیلی دقت کردم که ببینم این آقا یا خانم مجری یه نگاه به این لپ تاپ می ندازه یا نه، اما دریغ از یک نگاه. عین یه دکور ازش استفاده می کنن مثل گلدون.
مساله به همین سادگی ها هم نیست. وقتی صداوسیما برای خود رسالت فرهنگی قائل میشه و مدعی این هست که می تونه سلیقه ها رو جهت دهی کنه این کار(یعنی استفاده لپ تاپ به عنوان دکور) چه معنی می تونه داشته باشه، جز اینکه مردم رو به خرید لپ تاپ به طور خاص و تکنولوژی به طور عام سوق بده اونم به عنوان یکی از لوازم خانه! به نظر من اگه تو ایران یه فروشگاه بزرگ الکترونی بزنن(مثل shoping یاهو) باید کامپیوتر یا لپ تاپ و حتی موبایل رو تو قسمت لوازم خانگی قرار بدن(furniture).
دلیلشم به نظر من اینه که جوامع غربی به ضرورت یک تکنولوژی میرسند و بعد از اون اقدام به تولید آن می کنند ولی ما(جوامع جهان سوم) حاضر و آماده اون تکنولوژی رو بر می داریم بدون هیچ ضرورت تکنولوژیکی و از اون به عنوان یه اسباب بازی یا وسیله تزیینی استفاده می کنیم(ضرورت بوژوایی)


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط حمید  | 
با اینکه تکنولوژی خیلی بده او کلی زندگی مارو سخت کرده!بعضی موقع ها یه چیزای بدرد بخوری از توش در میاد مثل همین وبلاگ.
خیلی از چیزارو نمیشه به صورت واقعی عنوان کرد، مثل اینکه:همیشه یه سری حرف پیش خودت داشته باشی و بخوای  به بقیه بگی یا نظرتو نسبت به اتفاقای اطرافت بدی یا اینکه وقتی یه چیزی خوبی پیدا می کنی (غیرفیزیکی و فیزیکی) که می بینی حیفه که بقیه ازش استفاده نکنن،وخیلی چیزای دیگه که اصلا نمی تونی تو دنیا واقعی بیانشون کنی یا اصلا جایی تو دنیای واقعی وجود نداره که حرفات و نظراتت و چیزایی که برات ارزشمند رو بیان کنی.
ولی دنیای مجازی خیلی از این جنبه ها بهتره.تو می تونی هر چیزیو که دوست داری بیان کنی و هر جوری که دوست داری می تونی باشی به دور از اون نقابایی که مجبوری (حالا چه اجباری که جامعه داره یا نه اصلا اجباری که خود آدما برای خودشون درست می کنن )بزنی.خلاصه اینکه وبلاگ نویسی چیز خوبیه و به هر گروه سنی توصیه میشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:1  توسط حمید  |