تبليغاتX
معجون
اسمش روشه. معجون یا ملغمه ای از چیزایی که احساس می کنم انقدر ارزش اینو داره که وقتتونو بگیرم

امروز یه پسره 17-18 ساله  اومد و خیلی محترمانه یه قرآن جیبی بهم داد و گفت صلوات بفرست. اولش فکر کردم که صلواتی، بعد از چند لحظه گفت هر چقدر که دوست داری بده، تو این بین هم هی دایم دعای خیر می‌کرد که ایشالا خوش‌بخت شی و ....

اومدم پسش بدم گفتش که قرآن رو که پس نمیدن. منم موندم که چی بگم. به هر حال من هم به سماجت تمام پسش دادم. مگه پس می‌گرفت، پدرم درومد. اصلا حاضر نبودم که کتابی که برای هدایت آدما فرستاده شده، وسیله کسب‌و‌کار بشه. اونم کسی که هنوز 17-18 سالشه و می‌تونه کار کنه.

حالا این مثال دمِ دستیشه. هر روز به بهانه‌های خیلی پیچیده‌تری بعضی‌ها از اعتقادات مردم برای سود خودشون استفاده می‌کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:5  توسط حمید  | 
ورزش کردن خیلی به آدم آرامش میده. وقتی ورزش میکنم انگاری که یه آمپول مورفین زدم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:38  توسط حمید  | 
یه تجربه دیگه:

وقتی حالتون بدِ فکر نکنید که تا آخر حالتون همین جور می‌مونه. بالاخره حالتون خوب می‌شه.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:13  توسط حمید  |