از بچگی یکی از زجرآورترین کارها برام تو صف نون وایستادن بود. جدای از صبر کردن تا رسیدن نوبت و بعضا تموم شدن نون و ضد حال خوردن، جنگ و دعواهایی که مردم میکردن اعصابمو خورد میکرد. یادمه دعوا سر اینا بود: آقا من قبلا جا گرفته بودم، چرا به صف یه دونهایها بیشتر میدین، نوبت منه و ....
خیلی وقته که دیگه نمیرم تو صف نون وایستم. امروز که داشتم از جلو صف نونوایی رد میشدم یه پیرمرده دور گرفته بود و داشت به زمین و زمون فحش میداد. گویا ایشون نون سنگک ساده میخواستن ولی نونوا بیشتر نون سنگک خاشخاشی میپخته. پیرمرده داشت میگفت که اینا که خاشخاش نیست، فضله موشه و شما میخواین مردم رو سر کیسه کنین. بعد مثل معمول ربطش داد به حکومت و بد و بیراه به مسولین.
قضیه از 2 حال خارج نیست، یا واقعا جایی برای شکایت و انتقاد مردم وجود نداره و اونا مجبور میشن که انتقاداتشون رو تو جاهایی مثل صف نونوایی و تاکسی و اتوبوس مطرح کنن، به عبارت دیگه مردم خودشون رو تو این جور جاها تخلیه روانی میکنن، یا اینکه اصلا مردم ایران آنارشیستاند و از این هرجومرج خوششون میاد، و از اینکه مثل بچه آدم مقررات رو رعایت کنن، ناراضیند.
من کلا با حالت دوم موافق ترم. کلا مردم ایران دوست دارن زندگیشون هیجان داشته باشه. دوست ندارن که بدون هیچ دردسری نون بخرن و کارشون راه بیافته. خوششون میاد که هی به همدیگه گیر بدن. از این که تویه صف به صورت قانونی وایستادن تا نوبتشون بشه حرص میخورن و مدام میخوان به پروپاچه هم بپیچن.
واقعا میشه از این وضعیت صف نون تو کشور ما (که به نظر من سنبل رعایت نکردن قانونه) صدها تز دکتری جامعه شناسی دربیاد.
صف بانکها هم همین جوریه. اونجا هم خیلی درگیری پیش میاد. از وقتی که به صدقه سر این بانک پارسیان صف ها رو شمارهایش کردن، وضعیت خیلی بهتر شده. به نظر من ما هیچ راهی نداریم جز این که با درمانِ رفتاری، این بیماری آنارشی کشورمون رو برطرف کنیم. یعنی با کمک فناوری های جدید یه کاری بکنیم که مردم نتونن از دست قانون فرار کنن مثل این بانکهای شمارهای. کلا من این اعتقاد رو دارم که فناوری های ارتباطی جدید می تونن بیماریهای جامعه مارو تا حدودی بر طرف کنن مثلا sms تا حدی میتونه فرهنگ شفاهی مارو به فرهنگ کتبی تبدیل کنه.
دوشنبه شب که داشتم از دانشگاه برميگشتم تو راه دکتر معصومی همدانی رو ديدم که کلاسشون تموم شده بود و مثل هميشه پيپشون دستشون بود و داشتن ميرفت خونشون. من با فاصله 10 15 متري داشتم پشت دکتر راه مي رفتم که ديدم دکتر رفت تو صف دراز همون اتوبوسي که منم سوار اون ميشدم.
من سال پيش با استاد درس تاريخ علم داشتم، جدا درس شگفت انگيزي بود اونم با استادي شگفت انگيز. جزء تنها کلاسایی بود تو دانشگاه که من ازش خیلی استفاده کردم و کلی چیز یاد گرفتم. خلاصه منم رفتم تو صفو با دکتر سلام عليک کردم و آشنايي دادم که باهاتون درس داشتم( چقدر خوبه که اين جور مواقع آدم بره جلو و آشنايي بده، هم به نفع خود آدمه هم اينکه خود استاد هم خوشحال ميشه). تو راه بهشون گفتم من اصلا روحيه تخصص ندارم و دوست دارم که تموم رشته ها رو مزه مزه کنم، اونم يه جواب عالي بهم داد، گفت که اين ايراد سيستم آموزشي که بچه ها رو وقتي که تو مدرسن کلي چيز چرت و پرت بهشون باد مي دن و وقتشونو ميگيره، از اتحادها و تجزيه کردنو حل معادلات مثلثاتي خفن گرفته تا فرمول هاي تجزيه و ترکيب شيمي و حفظ کردن شکل ترکيبات آلي که اصلا هم لزومي نداره به صورت عمومي تدريس بشه و هر وقت آدم لازم داشته باشه ميره ياد ميگيره (تو وبلاگ هموردا خوندم که اين آقاي جوزف تيلور نسبيت عام بلد نبوده و براي اينکه تحقيقاتشو انجام بده رفته و نسبيت عام رو ياد گرفته). با درس دادن اين موضوعات ديگه وقتي نميشه که به ساير جنبه هاي زندگي بچه ها رسيدگي بشه اونوقته که تازه ميان دانشگاه يادشون ميوفته که آره مثل اينکه موسيقي هم تو دنيا وجود داشته مثل اينکه يه سري آدم هم تو دنيا پيدا شدن که شعر گفتنو فلسفه ورزيدن. اونوقته که اين عقده چندين ساله سر باز ميکنه و آدم خيلي دوست داره که از اين شاخه به اون شاخه بپره. خلاصه خيلي گفتگو مفيدي بود.
اتوبوس خيلي شلوغ بود و من و استاد هم واستاده بوديم. تازه اون ايستگاهي هم که استاد ميخواست پياده بشه اتوبوس واينستاد و استاد مجبور شد که بگه:"آقا ايستگاه نگه دار"
بعد از اينکه استاد پياده شد داشتم پيش خودم فکر ميکردم که چرا يکي که واقعا باسواده و يکي از نخبگان کشور محسوب ميشه بايد سطح رفاهش تو جامعه اينجوري باشه. شايد به خاطر اينکه من هميشه يه پيش فرض غلط دارم که دانايي و باسواد بودن مساوي پولدار شدنه. شايد بعضي وقتها هم اين رابطه دقيقا برعکس بشه يعني بعضي وقت ها براي دانا شدن بايد از سطح رفاهي خوب صرف نظر کردن.
البته اينم موطمئنم که استاد اگه در يکي از اين ممالک خارجي اقامت کنن ، سطح رفاهي عالي ميتونن داشته باشن. من واقعا به وجود همچين آدمايي تو کشورم افتخار ميکنم. اين آهنگ محمد نوری الان خيلي مناسب حال منه:
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
چه قدر بده که آدم وقتی که از چیزی اعتراض داره، همونجا نگه و تو خودش بریزه. اونوقته که یکدفعه این اعتراضها از یه جای دیگه میزنه بیرون. یعنی ممکنه سر یکی خالیشون کنی که هیچ ربطی به ماجرا نداره.
احساس کردم من سر جشن ورودیها، هر چی اعتراض به بچههای فوقبرنامه داشتم رو یک جا خالی کردم و تو این بین خیلیها از دستم شاکی شدند و حقم داشتن. واقعا دیگه یاد گرفتم که هر وقت اعتراضی دارم خیلی صریح و بدون هیچ محافظه کاری اعتراضم رو بیان کنم. به شما هم همین توصیه رو میکنم.
تجربه من اینه که وقتی آدم اعتراضشو بیان میکنه نهتنها صمیمیت بین آدمها کمتر نمیشه بلکه باعث میشه که آدمها از هم کینه به دل نگیرن.