این دهان بستی دهانی باز شد تا خورنده لقمههای راز شد
چند خوردی چرب و شیرین از طعام اندکی را امتحان کن در صیام
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن
میخوام تو آغاز ماه رمضون چند تا دعا کنم، شما هم آمین بگین
خدایا اون یکی دهان ما رو باز کن، خدایا لقمههای رازتو از ما دریغ نکن، خدایا اینطور نباشه که تو این ماه رمضونی فقط انبانامون از نان خالی باشه، خدایا ما رو از شیر شیطان بگیر، خدایا یه کاری بکن که با
مَلک انباز بشیم. آمین
پا نوشت: ترتیب شعرای بالا کاملا دلخواه خودم بود.
نمیدونم چرا هر وقت به آیندم فکر میکنم و برای آیندم برنامهریزی میکنم یهو یه اتفاقی میافته که همچیو تغییر میده. مثلا همین سال پیش بود که تصمیم گرفته بودم که جدی فیزیک بخونم و به بقیه چیزا کمتر بپردازم، ولی یهو زدو با فلسفه علم آشنا شدم. یه جورایی کلی نظرم به فیزیک عوض شد. اولش که فیزیک میای، فکر میکنی که فیزیک بنیادیترین علمه و به همه سوالات جواب میده. ولی وقتی که استادا سر کلاس شروع کردن به تقریب زدن و پیشفرضهای ساده کننده، این فکر تو من ایجاد شد که نه مثل اینکه فیزیکدونا خیلی دوست دارن زیرابی برن (البته حقم دارن، کارشون همینه).
خلاصه بگذریم گذشتو تابستون امسال شد. همش با خودم فکر کردم که خوب امسال هم فیزیکو خوب میخونم و هم در کنارش فلسفه علمو میخونم، تا اینکه یه بار داشتم با یکی از بچهها راجع به مسایل آموزشی و پژوهشی و خیلی چیزای دیگه صحبت میکردم ، که این فکر تو ذهنم پر رنگ شد که تا وقتی که یک سیستم خوب آموزشی و پژوهشی نداشته باشیم، انرژی همه حرز میره. گفتم چه قدر خوبه یه عدهای بیانو یک نظام خوب رو ایجاد کنند و بقیه از اون استفاده کنن. خوب یه جورایی نسبت به این قضیه احساس مسئولیت می کنم. پیش خوم میگم خوب بجای اینکه بشینی همش فیزیک بخونی برو یکم کار اجرایی هم یاد بگیر، سرو کله زدن با استادا و بچه ها رو تجربه کن تا بعدا بتونی ازش استفاده کنی. این شد که به ذهنم زده کار اجرایی بیشتری بکنم و با بچه ها و استادا سر و کله بیشتری بزنم. البته آدم اگه همش کار اجرایی بکنه احساس بدی بهش دست میده، احساس در جا زدن. به این نتیجه رسیدم که به خاطر خود کار اجرایی هم که شده به فکر پیشرفت خودمم باشم
خیلی سخته. باید مثل یه جنگجو بجنگی.
یه اتفاق بزرگ دیگه هم این تابستون افتاده که ذهنمو خیلی در گیر کرده که نمیخوام بگم.
کلا احساس میکنم دارم به یه دنیا دیگه وارد میشم، به دنبای آدم بزرگا! هر چند که هیج وقت نمیخوام "آدم بزرگ" باشم.
برام دعا کنید.
؟Can You Read This Text
* * *
Fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too.
Cna yuo raed tihs? Olny 55 plepoe can.
i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg.
The
phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at
Cmabrigde
Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are,
the
olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit
pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a
pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by
istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot
slpeling was ipmorantt!
سلام بچهها
چند وقتیه که حالو حوصله نوشتن ندارم. نمی دونم شاید به خاطر کمال طلبیم باشه. اغلب بچهها که بلاگ مینویسن خیلی از پُستاشون راجع به خودشونه، ولی من وقتی داشتم به پستهای قبلیم نگاه میکردم دیدم تقریبا هیچ کدوم از پُستام راجع به خودم و کارام و مشکلاتم نیست. فکر کنم یکی از دلایل خستگیم از بلاگ نوشتن همین باشه. به هر حال میخوام تا وقتی که حس و حال نوشتنم بر گرده براتون از این به بعد شعر بزارم. اینم اولیش:
تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست
مطلبی را که در زیر میخوانید، نوشته خانم سارا محمدی در روزنامه همشری مورخه مرداد 85 (تاریخ دقیقترش رو نتونستم گیر بیارم) است. مطلبی انتقادی که با زبانِ زیبایِ طنزِ خود، به آفات تکنولوژی و مدرنیته در جامعه ما پرداخته است.
شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نميآيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرتهاي تنگ به تن ميكند. او هر روز صبح به جاي غذادادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل ميزند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت ميزند.
ديروز كه حسنك با كبري چت ميكرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفتهاست. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت ميكرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت ميكند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد ميكرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر ميشكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
به نظر من این شعر حداقل به صورت ظاهری 2 تا معنی داره:
1- فرض کنید داریم روی لوح بصر کلمه خال رو مینویسیم و نمیتونیم تک نقطه کلمه خال رو بنویسیم. حافظ تو این جا پیشنهاد میکنه که برای این کار از مردمک دیدمون که شبیه نقطه است استفاده کنیم.
2- یه معنای دیگه اینه که نقطه خال رو اضافه تشبیهی بگیریم، یعنی اینکه بگیم خال تو که مانند نقطهایست برای اینکه بتونه روی چشم ما که مثل لوحی میمونه بشینه، به صورت مردمک چشم ما درومده.