تبليغاتX
معجون
اسمش روشه. معجون یا ملغمه ای از چیزایی که احساس می کنم انقدر ارزش اینو داره که وقتتونو بگیرم
تازگی ها هر چی برنامه زنده تلوزیونی می بینم، همه یکی یدونه از این لپ تاپ ها گرفتند و گذاشتند گوشه میز‌. خیلی دقت کردم که ببینم این آقا یا خانم مجری یه نگاه به این لپ تاپ می ندازه یا نه، اما دریغ از یک نگاه. عین یه دکور ازش استفاده می کنن مثل گلدون.
مساله به همین سادگی ها هم نیست. وقتی صداوسیما برای خود رسالت فرهنگی قائل میشه و مدعی این هست که می تونه سلیقه ها رو جهت دهی کنه این کار(یعنی استفاده لپ تاپ به عنوان دکور) چه معنی می تونه داشته باشه، جز اینکه مردم رو به خرید لپ تاپ به طور خاص و تکنولوژی به طور عام سوق بده اونم به عنوان یکی از لوازم خانه! به نظر من اگه تو ایران یه فروشگاه بزرگ الکترونی بزنن(مثل shoping یاهو) باید کامپیوتر یا لپ تاپ و حتی موبایل رو تو قسمت لوازم خانگی قرار بدن(furniture).
دلیلشم به نظر من اینه که جوامع غربی به ضرورت یک تکنولوژی میرسند و بعد از اون اقدام به تولید آن می کنند ولی ما(جوامع جهان سوم) حاضر و آماده اون تکنولوژی رو بر می داریم بدون هیچ ضرورت تکنولوژیکی و از اون به عنوان یه اسباب بازی یا وسیله تزیینی استفاده می کنیم(ضرورت بوژوایی)


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط حمید  | 

روايت است كه يك منجم، يك فيزيكدان و يك رياضيدان تعطيلات خود را در اسكاتلند مي گذراندند. در حالي كه از پنجره قطار بيرون را نگاه مي كردند‌٬ گوسفند سياهي را در ميان مزرعه اي مي بينند.
منجم ميگويد: چه جالب، همه گوسفندان اسكاتلندي سياهند! و فيزيكدان به اين گفته او چنين پاسخ ميدهد: نخير، بعضي از گوسفند هاي اسكاتلندي سياه هستند! رياضيدان از ناراحتي نگاهي به آسمان مي افكند و سپس به لحني موعظه گونه ميگويد: نخیر٬ در اسكاتلند دست كم يك مزرعه وجود دارد، كه دست كم يك گوسفند در آن است كه دست كم يك طرف آن سياه است.

لطفا اظهار نظر این ۳ به اصطلاح دانشگر(!) رو نقد کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:55  توسط حمید  | 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري. بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا، فکر، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.  

                                                                                                       دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:19  توسط حمید  | 
بچه ها حتما در مورد این جمله نظراتتونو بدین می خوام ببینم که چی از این جمله برداشت می کنید:

دانشمندان از كوه هاي دانش صعود مي كنند و در آستانه رسيدن به قله ، هنگامي كه آخرين صخره ها را پشت سر مي گذارند و به بالاترين نقطه مي رسند عالمان الهيات كه از قرن ها پيش در آنجا سكني گزيده اند از آنها استقبال مي كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 7:32  توسط حمید  | 

Khatami

 بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 9:4  توسط حمید  |